.:: الهه شب ::.
شیشه عطر بهار لب دیوار شکست، و هوا بر شد از بوی خدا.
همه جا آیت اوست، دیدنش آسان است، سخت آن است نبینی او را
نویسنده: بانوی مهتابی
در یك نظر سنجی از مردم دنیا سوالی پرسیده شد و نتیجه جالبی به دست آمد از این قرار سوال : نظر خودتون رو راجع به راه حل كمبود غذا در سایر كشورها صادقانه بیان كنید؟ و كسی جوابی نداد... چون در آفریقا كسی نمی دانست غذا یعنی چه؟ در آسیا كسی نمی دانست نظر یعنی چه؟ در اروپای شرقی كسی نمی دانست صادقانه یعنی چه؟ در اروپای غربی كسی نمی دانست كمبود یعنی چه؟ در آمریكا كسی نمی دانست سایر كشورها یعنی چه؟؟؟؟
نویسنده: بانوی مهتابی
میهن من میراث با عظمت و یادگار گرانقدری است که از پدران پاک سرشت برای ما به ارث رسیده است و همین یادگار دیر پای و دوست داشتنی است که ما از ننگ بی وطنی رهانیده است. ایران؛ زادگاه من؛ پناهگاه من؛ گاهواره من؛ عشق من؛ امید من؛ وهمه چیز من است. عشق من؛ شعر من؛ سرود من؛ حماسه بلند من؛ خون من؛ و همه وجود من برای میهن من است. ایران را دوست دارم؛ چون شرف من است. به ایران عشق می ورزم؛ چون که عشق بزرگ من است؛ وطنم را دوست دارم؛ چون دوست داشتنی است. به آب و خاک عزیز؛ دل می دهم چون دل دادنی است. پس زنده باد ایران؛ زنده باد آب و خاک؛ زنده باد سرزمین خوب من.
میهن من دستمزد دلاوریهای نیاکانی است که از روزگاران بسیار دور؛ صمیمانه به نگهبانی آن برخاسته و هرقطره خون خویش را با ذره ذره آن سودا نموده اند.
نویسنده: بانوی مهتابی
پاييز پر از گرد و خاكه. عادت داره كنار پنجره بشينه تا باد موهاي كوتاه و قهوه اي رنگش رو پريشون كنه . وقتي از قطار پياده مي شه، پر از گرد و غباره. چشماي خواب آلودش رو بزحمت باز نگه مي داره. چمدون سنگينش رو رها مي كنه و لباساش رو مي تكونه. باران توي ايستگاه منتظرشه . چمدون رو برمي داره و باهم به راه مي افتن . بارون به سختي پشت سر پاييز راه مي ره . مثل هميشه دست وپا چلفتي . مي افته تو چاله و چمدون بازمي شه . رخت ولباساي پاييز پخش مي شن تو خيابون . بارون يه تيكه گل برمي داره وبه طرف كلاغايي نشونه مي ره كه دارن بهش مي خندن. گربه شكمو سرش رو از سطل زباله بيرون مياره و با يه جهش بلند خودش رو به چمدون مي رسونه وبا پنجولاي كثيفش لباسهارو زيرورو مي كنه كه يه شيشه پيدا مي شه. همين كه درش رو باز مي كنه، عطر پاييز همه جا مي پيچه. زنگ خواب آلود مدرسه چشماش رو باز مي كنه و با خوشحالي فرياد مي زنه : پاييز برگشته.
نویسنده: بانوی مهتابی
یک روز تابستانی سبزه به سایه ی درخت نارون گفت:" مدام این سو و آن سو می روی و آرامشم را به هم می زنی." و سایه چنین پاسخ داد:"من نه. به آسمان نگاه کن درختی هست که میان زمین و خورشید در باد به شرق و غرب حرکت می کند." و سبزه به بالا نگاه کرد. برای اولین بار درخت را دید.با خود گفت:" عجب... نگاه کن... سبزه ای بزرگتر از من هم هست." و بعد ساکت شد.
نویسنده: بانوی مهتابی
كاش در اين رمضان لايق ديدار شويم سحري با نظر لطف تو بيدار شويم كاش منت بگذاري به سرم مهدي جان تا كه همسفره تو لحظه افطار شويم 
نویسنده: بانوی مهتابی
من اعتراف مي كنم كه برادر تنبلي هستم .من اعتراف مي كنم كه اگر خواهرم نباشد؛نمي توانم خودم را جمع وجور كنم و هميشه خدا شلخته و به هم ريخته خواهم بود . من اعتراف مي كنم كه آدم بي ملاحظه اي هستم و اصلا حواسم به نيازها و برنامه هاي خواهر جوانم نيست . اعتراف مي كنم كه براي راحت كردن خودم ؛ قايل به اين نظريه ام : دختر جماعت را چه به فعاليتهاي اجتماعي و تفريحي ! وقتي هم كه مثل آدم حسابي ها ؛ مي نشيند روبه رويم و زل مي زند به چشمانم و توضيح مي خواهد ؛ با لحني مزخرف و مثلا دلسوزانه مي گويم : " نمي دوني كه چه خبره ؛ من كه پسرم جرات نمي كنم تو خيابونا برم ؛ چه برسه به تو ! همين خونه بموني بهتره ! مي بينيد چه راحت كه نمي شود سر خواهرها را كلاه گذاشت ؛ بعد با وجداني راحت ؛ دست ها را توي جيب گذاشت و سوت زنان؛ توي همين خيابان هاي غير امن قدم زد و لذت برد از راه رفتن در غروب پياده روها . بعضي وقتها به اين فكر مي كنم كه چه برادر بدي هستم . چه كارها كه برايش مي توانم بكنم و نمي كنم ؛ چقدر مي توانم زندگيش را برايش بهتر كنم و نمي كنم ؛ چقدر ... ( راستي؛ يادم رفت يك اعتراف ديگر هم بكنم : اينهايي را كه نوشتم؛ خواهرم نخواهد خواند. مي بينيد اين غرور لعنتي هنوز رهايم نمي كند...) خوب بچه ها حالا نظر شما چیه
اعترافات و نظريه پردازي هاي يك برادر
![]()
![]()
![]()
![]()
نویسنده: بانوی مهتابی
سلام دوستاي گل و نازنينم .. ببخشيد كه چند وقته نتونستم پيشتون بيام ؛ درسته كه تابستونه ولي من بيشتر از هميشه سرم شلوغه .. كار و كلاسهام از يه طرف ؛ مسافرت هم از يه طرف البته جاتون خالي يك هفته رفتم مشهد كه خيلي هم خوش گذشت
از اين حرفها كه بگذريم مي خواستم بگم كه با توجه به رشته دانشگاهيم ( پژوهشگري اجتماعي ) هر وفت بتونم مي خوام تو اين وبلاگ از مطالب اجتماعي هم براتون بنويسم اميدوارم كه شما هم بتونين بهم كمك كنين ![]()
نویسنده: بانوی مهتابی
زندگي ؛ واژه دلتنگي هاي سياه و سفيد من است. واژه بودن من روي زمين ؛حصار سرزمين قلبم و سايبان روزهاي آفتابي من. آن را دوست دارم چون زيباست. زندگي پله هاي تجلي است؛دريچه اي كه گاهي رو به نور واميدواري باز مي شودو گاهي نيز به نا اميدي و تنهايي ؛اما باز هم آن را دوست دارم. زيرا تبلور وجود و دليل بودن من روي ذره ذره خاكي است كه روي آن قدم مي گذاريم. مولكول به مولكول هوايي است كه استشمام مي كنيم. زندگي را بايد با خوبيها و بديهايش پذيرفت. در لحظه هاي شاد وغمگينانه بايد باورش داشت. در خنده و گريه با آن همراه بود... زندگي را در همه حال دوست داشته باشيد تا آن هم شما را دوست داشته باشد.
نویسنده: بانوی مهتابی
نویسنده: بانوی مهتابی
نویسنده: بانوی مهتابی
هدیه مردي دختر 3 ساله اي داشت. روزي مرد به خانه آمد وديد كه دخترش گرانترين كاغذ زرورق كتابخانه او رابراي تزئين يك جعبه كودكانه هدر داده است.مرد دخترش را به خاطر اين كار تنبيه كرد و دختر كوچك ان شب با گريه به بستر رفت و خوابيد. روز بعد مرد وقتي از خواب بيدار شد ديد دخترش بالاي سرش نشسته،او با شرمندگي دخترش را بوسيد وجعبه را از او گرفت ودر جعبه را باز كرد. اما با كمال تعجب ديد كه جعبه خالي است. مرد دوباره به دخترش پرخاش كرد كه جعبه خالي هديه نيست و بايد چيزي درون ان قرار داده مي شد. اما دخترك با تعجب به پدر خيره شد وبه او گفت كه نزديك به هزار تا بوسه در داخل جعبه قرار داده است تا پدر ر وقت دلتنگ شود با باز كردن جعبه يكي از بوسه ها را مصرف كند. مي گويند پدر ان جعبه را هميشه همراه خود داشت وهر روز كه دلش مي گرفت در ان را باز مي كرد و به طور عجيبي آرام مي شد. هديه كار خود را كرده بود.
نویسنده: بانوی مهتابی
زینب عزیزم
به خاطر همنوایی دلنشینت در میان سازهای مخالف دسته ای از گلهای نرگس
را با عشق تقدیمت میکنم و تولدت را از صمیم قلب تبریک میگم 
نویسنده: بانوی مهتابی
نویسنده: بانوی مهتابی
كافي است لحظه اي بينديشيم بيا اگر به شب مي انديشيم ماه را از ياد نبريم ، بدانيم كه اگر امشب ماه نيست ،ستاره ها هستند ! ان پسرك نشسته كنارپياده رو خيابان ،با ترازوي كهنه اش زندگي را وزن مي كند و ان پيرمرد درمانده با ساز رنگ باخته اش اواي زندگي رابه گوشمان ميرساند ما چرا ياد نگرفته ايم زيبايهاي زندگي را ببينيم ؟! كافي است يك شاخه گل ، بهار را به يادمان بياورد. كافي است تنها يك قدم برداريم تا رفتن اغاز شود و مقصد از نا پيدايي به در ايد . نمي داني بهار شروع شده است ؟ پروانه ها به پرواز در امده اند ، تا كي در پيله ات به خود پيچيده اي ؟! با تو هستم غريبه و با شما كه اشنايي. گاهي وقتها هيچ مانعي وجود ندارد ما خود مانع پيشرفت خودمان ميشويم. ما اغلب به تنهايي معتاديم. 







نویسنده: بانوی مهتابی
۱.حقيقت مانند روغن بادام است ! ان را هميشه به خورد ديگران مي دهيم بدون ان كه بخواهيم خودمان
قطره اي ازان را بخوريم (نروژي)
۲.مردي كه كوه را از ميان برداشت همان كسي بود كه شروع به برداشتن سنگ ريزه ها كرد (چيني)
۳.ممكن است دروغ يك سال بدود ولي با لاخره يك روز راستي از او جلو مي افتد (افريقايي)
۴.در مرداب دروغ جز ماهي هاي مرده چيز ديگري شناور نيست (روسي )
۵.زنان نجيب را نبايد بيش از حد در خانه محبوس ساخت (ايرلندي)
۶.در زيباترين هلو هم ممكن است كرم باشد(افریقایی)
نویسنده: بانوی مهتابی
مراقب افکارت باش ! زیرا گفتارت را می سازد
مراقب گفتارت باش ! زیرا اعمالت را می سازد
مراقب اعمالت باش ! زیرا عادتهایت را می سازد
مراقب عادتهایت باش ! زیرا شخصیتت را می سازد
مراقب شخصیتت باش ! زیرا سرنوشت تورا می سازد
نویسنده: بانوی مهتابی
پروردگارا به ما قوت بده دلهای تاریکمان رابا معجزه بهارروشن کنیم






ای خالق بهارما را هم بهاری کن شاید لیاقتش را داشته باشیم






نویسنده: بانوی مهتابی
یک سال دیگه هم گذشت. یک سالی که هیچ وقت برنمی گرده وشاید روزی یادش اشک روی گونه های چروک خورده ما نقاشی کنه.کی میدونه چند سال دیگه مهلت داره؟ چند ماه، چند روز یا حتی چند ثانیه ! شاید بهتر باشه به جای نگاه کردن به ساعت به جاده نگاه کنیم، به مسیری که تاحالا اومدیم، به کارهایی که انجام دادیم، واز خودمون بپرسیم دیروز چه کاری کردیم تا امروز بهش افتخار کنیم.

نویسنده: بانوی مهتابی
نوبت 
روزه یکسو شد وعید امد و دلها برخاست
می زغمخانه به جوش امد و میباید خواست
نوبت زهد فروشانگرانجان بگذشت
وقت شادی وطرب کردن رندان پیداست

دست به قران چشم به ماهی و دل در دست دلدار 
سال اینگونه اغاز می شود 

ادامه مطلب
نویسنده: بانوی مهتابی
زهره دوست عزیز و خوبم که مثل خواهر کوچیکم می مونه، اونم ۱۹ سالشه وبا نسیبه هم رشته ان، نسیبه و زهره از ابتدایی تا پیش دانشگاهی توی یک کلاس درس خوندن ولی زهره دانشکاه قبول شد و الان هم رشته زمین شناسی می خونه ، البته زهره خیلی از ما دور نیست و گهگداری میاد به ما سر میزنه ، اینو هم بگم که نسیبه خیلی زهره رو دوست داره زهره جون باهوش _خیلی مهربون _ شوخ طبع وبازیگوش _ یه خورده رک _خانوم و گل و در کل یه دوست باوفاست ابجی زینب گلم که خیلی دوستش دارم زینب جون هم ۲۰ سالشه والان ترم چهارم شیلاته خیلی مهربون و باوقار،خوشرو و بی ریا، یه خورده احساساتی و دوست داشتنی واز همه مهمتر صادق و وفادار 




نویسنده: بانوی مهتابی
نویسنده: بانوی مهتابی
گاو نر افتاد دنبال گاو ماده . گاو ماده فرار کرد تا رسيد به بن بست بر گشت گفت:از جون من چي مي خواي؟ گاو نر گفت: مااااااااااااااااااااااااااااااااااااااچ
![]()

يه زنه با يه ماشين شيک داشته مي رفته که چشش به يه مرد لاغر مردني مي افته سوارش مي کنه و ميبردش خونه!! مرده هم خوشحال ميشه و با خودش ميگه خدا رو شکر ما هم به يه نون و نواي رسيديم!!!زنه ميگه لخت شو تا من بيام!!بعد از چند دقيقه زنه دست پسرشو ميگيره و مياره تو ميگه:ببين پسرم اگه غذا نخوري مسه اين اقاهه ميشي ها!!! ![]()
![]()
نویسنده: بانوی مهتابی
نسیبه جون خواهر کوچیکم 19 سالشه و رشته درسیش تجربیه ؛ امسال برای بار دوم قراره که خصوصیات : باهوش ؛ خیلی مهربون وصادق _ مثل ظرف عسلی می مونه که یه خورده فلفل توی اون ریخته شده _ یه خورده زود رنج _می میره برای بچه های کوچولوی زیر 5 سال _عاشق جوک واس ام ا س _ همیشه مرتبه وبه خودش میرسه _تو خونه مخ مارو میزنه اما بر عکس بیرون خونه خجالتی وسر به زیره _عاشق فوتبال و فیلم های تخیلی وشخصیتهای افسانه ای



نویسنده: بانوی مهتابی
من این وبلاگو به عزیزترین گلای وجودم که همیشه در کنارم هستن ( نسیبه ؛ زینب و زهره ) با تمام وجود تقدیم می کنم و امیدوارم که زندگیتان مانند بهار سرشار از عطر هزاران یاس و میخک عاشق و خوشبو باشد . دوستی که همیشه و همه جا در هر جای این سرزمین بیکران باشید و باشم به یادتان هستم پس به یادم باشید تا همگی با هم به یاد هم باشیم .



نویسنده: بانوی مهتابی
گفت معشوقی به عاشق کای فتی
تو به غربت دیده ای بس شهرها 
گو کدامین شهر از انها خوشتر است
گفت ان شهری که در وی دلبر است

نویسنده: بانوی مهتابی
| X close | ||
|
در پرده شلوغ زندگی ناله ها بر می آید مست باش که خلوت کوچه های انتطار را ببینی ...
تیر 1387
داداش مهدی گل
| ||